تبليغاتX
بودن یا نبودن
 

من با دلی پر از سکوت و لبانی لبریز از گفتن و چشمانی منتظر رفتم

چه زیباست در سکوت و تنهایی رویاهایت را به تصویر کشیدن ....!!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط سمیرا |

دل من یه روز به دریا زد و رفت

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

پاشنه کفش فرارو ور کشید

آستین همت رو بالا زد و رفت

یه دفه بچه شد و تنگ غروب

سنگ توی شیشه فردا زد و رفت

دفتر گذشته ها را پاره کرد

نامه فرداها رو تا زد و رفت

حیوونی تازگی آدم شده بود

به سرش هوای حوا زد و رفت

زنده ها خیلی براش کهنه بودند

خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

هوای تازه دلش می خواست ولی

آخرش تو غبارا زد و رفت

دنبال کلید خوشبختی می گشت

خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 5:41 بعد از ظهر توسط سمیرا |

 

امروز بالاخره وقت کردم در مورد ۱۱ دی ماه بنویسم. راستی یادتون که نرفته چه روزی بود...!!!؟

امسال هم شبی پر خاطره به مناسبت تولدم در کنار دوستان عزیزم برپا شد و اما حضور عزیز مهربون به این شب جذابیت بیشتری داد.  از اول تا آخر برنامه فقط خندیدیم و خوش گذروندیم شاید هیج سالی به اندازه امسال خوش نگذشته بود.

به دلیل زیادی شاد بودن در آخر تصمیم بر آن شد که قبل از خواب همه صدقه ای جهت رفع بلا کنار بگذاریم...!!! 

از همه چی بگذریم من این شب دوست داشتنی و پرخاطره را هیچ وقت فراموش نمی کنم و برای ماندگار بودنش تصمیم گرفتم حتما در این باره مطلبی بنویسم که این امر در این لحظه حاصل شد.

الان هم جای دوستان خالی از آبعلی و برف بازی بر می گردم که امروز هم واقعا خوش گذشت .

چه کنیم دیگه چند وقتیه گوش شیطون کر همش خوشی و خوش گذرونیه!!!

البته ناگفته نمونه تمام این لحظه ها و خاطرات خوب را مدیون دوست خوبم "عزیز مهربون" هستم.

 امیدوارم شما هم هر جا هستید شاد و خوش باشید .

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 5:47 بعد از ظهر توسط سمیرا |

  این نوشته منو به یاد روزهای پر خاطره  می ندازه، هر بار که می خونمش حس و حال همون روزها دوباره بر می گرده، این نوشته رو من از یه دوست عزیز دریافت کردم که هنوزم برام عزیز و دوست داشتنیست...

  تصمیم گرفتم به عنوان یه پست روی وبم بذارم تا جاودانه تر شود.

ناگفته های دل...

هنوز بغضی کهنه در هوای آن آخرین دیدار جا خوش کرده بود که رفتی.

پنداری تقدیری بود این ماندن بی من! قسمت را گریزی نیست اما چرا در آن هوای ابری ناگفته دل مجال با دیدن به این من خسته ندادی؟ نمی دانم ترس از تر شدن در خواب ترانه بود یا...

اصلا تو بگو در های و هوی هوای رفتنت دل تو برای سکوت دل من به اندازه یک پرواز –فقط یک پرواز- تا سور ستاره ها تنگ شد!؟

دل دل نکن، من که ((نگفتن)) تو را هیچ وقت به دل نگرفتم. اصلا می دانی از کی؟

از همان زمان که بخار دهان چشم انتظار مسافر لحظه ها در هوای سرد انتظار یخ زد و آرزوهای من هم!

از همان زمان که بال پرواز پروانه به جرم زیبا بودن – با سوز سرد سخاوت – آخرین دفترچه های سنگی شد و کسی برای غربت آن گریه که نه لحظه ای سکوت هم نکرد!

از همان زمان که ... بگذریم، به گمانم گمان کرید فراموش کردم قرارمان به آن بود که دیگر در ابری ترین هوای دست نوشته هایم هم بارانی نشوم! اما حالا یک دلخوشی تازه پیدا کرده ام دلخوشی تازه من به قرار

((این دل بی قرار با تو در عالم رویاست))

نکند در عالم خواب هم چشم انتظار بمانم و سر وقت نیایی؟ توکه این یک دلخوشی ساده را از من نمی گیری ؟ ها؟!

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 9:49 بعد از ظهر توسط سمیرا |

 

فکر کردن به هر آنکه خالی از احساس است

 

قدغن...!!!

 

(:  (:  (:  (: شما هم یادتون نره (:  (:  (:  (:

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 4:43 بعد از ظهر توسط سمیرا |

 

بذار خیال کنم هنوز، ترانه هامو می شنوی

هنوز هوامو داری و هنوز صدامو می شنوی

بذار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم

اگه تمومه قصمون! هنوز ترانه سازتم

بذار خیال کنم هنوز، پر از تب و تاب منی

روزا به فکر دیدنم، شبها پر از خواب منی

بذار خیال کنم تو دلتنگیات

غروب که می شه یاد من می اوفتی

تویی که قصه ی طلوع عشقو

گفتی و "دوستت دارم" و نگفتی

بذار خیال کنم منم، اون که دلت تنگ براش

اونی که وقتی تنهایی، پر می شی از خاطره هاش

اون که هنوز دوستش داری، اون که هنوز هم نفسه

بذار خیال کنم منم اونی که بودنش بسه

دوباره فال حافظ و دوباره توی فالمی

بذار خیال کنم، بذار، اگر چه بی خیالمی!!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط سمیرا |

 

دلم به وسعت یک آسمان

 

دلگیر است...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 6:53 بعد از ظهر توسط سمیرا |

۸/۸/۸۶

برای دومین بار خاله شدم ...!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 8:22 بعد از ظهر توسط سمیرا |

دوست تو نیازهای برآورده توست.

کشت زاری ست که در آن با مهر تخم می کاری و با سپاس از آن حاصل برمی داری.

سفره نان تو و اتش اجاق توست.

زیرا که گرسنه به سراغ او می روی و نزد او آرام و صفا می جویی.

هنگامی که او خیال خود را با تو در میان می گذارد از اندیشیدن ((نه)) در خیال خود مترس و از آوردن ((آری)) بر زبان خود دریغ مکن.

و هنگامی که او خاموش است دل تو همچنان به دل او گوش می دهد.

زیرا که در عالم دوستی همه اندیشه ها و خواهش ها بی سخنی به دنیا می آیند و بی آفرینی نصیب دوست می گردند.

هنگامی که از دوست خود جدا می شوی غمگین مشو.

زیرا آن چیزی که تو در او از هر چیزی دوست تر می داری بسا که در غیبت او روشن تر باشد. که کوه نورد از میان دشت کوه را روشن تر می بیند.

و زنهار که در دوستی غرضی نباشد مگر ژرفا دادن به روح.

زیرا مهری که جویای چیزی به جز بازنمودن راز درون خود باشد مهر نیست دامی ست گسترده که چیزی جز بیهودگی در آن نمی افتد.

 و زنهار که از هر آنچه داری بهترینش را به دوستت بدهی.

اگر او را باید که جزر روزی تو را ببیند بگذار که مد آن را هم بشناسد.

آن چه گونه دوستی ست که برای سوزاندن وقت به سراغش می روی؟

به سراغ دوست مرو مگر برای خوش کردن وقت.

 زیرا کار او این است که نیاز تو را برآورد نه آن که خالی درون تو را پر کند.

 و شیرینی دوستی را با خنده شیرین تر کن و با بهره کردن خوشی ها.

زیرا در شبنم چیزهایی خرد است که دل انسان بامداد خود را می جوید و از آن تر و تازه
می گردد.

کتاب پیامبر و دیوانه - جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط سمیرا |

 

عزیز مهربونم :

 

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود همیشه برای تو

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 10:2 بعد از ظهر توسط سمیرا |

 

 

کدامین شاخه گل زیبا را به خاطر روزت

 

تقدیم کنم که وجود نازنینت عطر تمام

 

گلهاست...

 

روزت مبارک

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 7:3 بعد از ظهر توسط سمیرا |

نمی دانم از کدامین آسمان چنین ستاره ای نصیبم شد که دل کندن از آن برای صبحی پر نور عاقبتی بس وحشتناک را در پی دارد!!!

دلم می خواهد از تجربه دوستی با شخصی بنویسم که گذشته از تمام محبت هایی که به من داشته به عنوان بهترین و واقعی ترین دوست زندگیم قبولش دارم.

دوستی که در تمام مدت با هم بودن زیبالترین لحظات و خاطرات را برایم ساخت و بودنش برای من آرامش بخش بوده و هست .

شخصیتی که با افکار و رفتار سازنده اش توانست به افکار مغشوش و به هم ریخته من سر و سامانی بده، و منو به اصل خودم برگردونه و تنها کسی که در این مدت تونست خلاهای منو پر کنه.

هنوز بعد از این مدت نمی دونم به پاس کدامین خوبی خداوند این دوست را نصیب من ساخته! اما از پروردگارم می خواهم بودنش را در هیچ فردایی از من دریغ ندارد.

من اسم این دوست را عزیز مهربون گذاشتم، عزیز مهربون نه از قول من شاید از قول تمامی کسانی که از وجود این دوست عزیز فیض
برده اند.

 

من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم

پیدا نمی شدی تو شاید که مرده بودم

 

                                                                                  تقدیم به بهترین دوستم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 5:55 بعد از ظهر توسط سمیرا |

 

دوستان عزیز سلام

چند وقتیه که موضوعی جدید برای نوشتن نداشتم شاید تو  این

مدت همه چیز بر وفق مراد بود و گله و شکایتی  نداشتم...!!!

امید به آنکه دلتان شاد و لبتان خندان باشد.

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط سمیرا |

 

بشود که دلها شاد شود...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط سمیرا |

 

سرود نوروز ترانه هر

 

روزتان باد...

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 7:27 بعد از ظهر توسط سمیرا |

 

وآخرین جمعه را اینگونه گذراندیم...

امروز ساعت ۶:۳۰ صبح با چند تا ا زدوستان رفتیم اوین درکه جای همه دوستان خالی خیلی خوش گذشت و بعد از خوردن صبحانه مفصل و چند ساعتی گفتگو و شادمانی روز خوبی را سپری کردیم ٬ اما ازهمه اینها گذشته نسیم خنک و فضای کوهستان آرامشی خاصی برای همه دوستان در پی داشت.

امسال مثل چند سال قبل٬ زیاد از تفریحات کوهستانی استفاده نکرده بودم اما امروز و خاطره خوش آخرین جمعه سال ۸۵ این تصمیم را در من و دوستان قوی کرد که اکثر جمعه ها به دیدار کوهستان بیائیم.

و اما شما آخرین جمعه را چگونه گذراندید...!!!؟؟؟ 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 10:9 بعد از ظهر توسط سمیرا |

 

روزی زمین بودی در آرزوی سبز شدن . روزی

درختی بودی در آرزوی حیوان شدن٬ تا بتوانی لمس

کنی٬ حرکت کنی.ببینی٬ بچشی٬ و ببویی! روزی

 حیوان شدی در آرزوی آدم شدن٬ تا احساس کنی٬

درک کنی٬ بخندی و فکر کنی٬ و حالا انسانی در

آرزوی چه چیزی هستی ؟!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 8:49 بعد از ظهر توسط سمیرا |

خدایا دنیا را به کسانی که

 

دوستش دارند بده اما من

 

تو را دوست دارم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 9:58 بعد از ظهر توسط سمیرا |

 

امشب داشتم این شعر رو با صدای استاد شجریان گوش می کردم با خودم گفتم بنویسم تا شما دوستان عزیز با خوندنش فیض ببرید من که خودم این شعر رو خیلی دوست دارم...

 

مرغ سحر ناله سر کن

داغ مرا تازه تر کن

ز آه شرر باز این قفس را

بر شکن و زیر و زبر کن

بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ

نغمه آزادی نوع بشر سرا

در نفسی عرصه این خاک توده را

پر شرر کن

ظلم ظالم جور صیاد

آشیانم داده بر باد

ای خدا ای فلک ای طبیعت

شام تاریک ما را سحر کن

نو بهار است گل ببار است

ابر چشمم ژاله بار است

این قفس چو دلم تنگ و تار است

شعله فکن در قفس ای آه آتشین

دست طبیعت گل عمر مرا مچین

جانب عاشق نگه ای تازه گل از این

بیشتر کن بیشتر کن بیشتر کن

مرغ بیدل شرح هجران

مختصر کن مختصر کن

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 9:52 بعد از ظهر توسط سمیرا |

 

سلام٬

عزیزا! شب هنگام است و من با تنهایی خود دست در دست در گوشه ای از این چهار دیواری بسته نشسته ام٬ گاه صدای باد٬ غرش یک رعد بر جمعیت فکرم می تازد و آن را آشفته و پریشان می سازد.

انبوهی نشسته اند و من از این همه تنها تو را به خاطر دارم٬ چند هفته ای بود که ابر فراق بر گستره دوستی من با تو سایه افکنده بود اما تو از من جدا نشدی که مرا با تو الفتی است دیگر٬ تو جدای از وجودم نبودی٬ من هر روز با تو از خواب بر می خیزم با تو راه می روم٬ برایت قصه آن سوار سپده را می گویم که از دور دست های انتظار خواهد آمد٬ نور خواهد پاشید و من تو را خواب دیدم٬ تو از راه رور می آمدی و کوله بارت پر بود از گلهای سرخ٬ تو می آمدی و بوی اقاقی ذهن کوچه را پر می کرد٬ نزدیک تر آمدی و به من گفتی از این عشق حذر کن به تو گفتم حذر از عشق ندانم٬ سفر از پیش تو هرگز نتوانم.

از خواب که برخاستم گرد غربت دامنم را گرفته بود٬ به لحظه های پیش فکر کردم.

عزیزا! می دانی با تو خود را صمیمی یافتم و برای همین می گویم آنچه را که به هیچ کس نگفته ام٬ سخنانم همه همان است که می اندیشم٬ بی پروا با تو در میان می نهم٬ می دانم تو اهل این خاک نیستی تو از دیار دیگر آمده ای.

دوستا! می دانی احساس می کنم زمینی شده ام٬ دیگر عطر گلهای باغ شیفته ام نمی کند و زیبایی یک درخت کهنسال مرا به فکر وا نمی دارد٬ در این همه غرقم. گمان دارم با خاک پیوند خورده ام٬ پست و حقیر٬ خرد و ضعیف گرفتار آنچه هستم که در آن رنج می برم٬ وسوسه این شلوغ بازار٬ سخنان پرانده مردمی که همه اهل این خاکند آویزه ای شده بر بالهای خسته از پروازم٬ اینجا پر است از مردمانی که همه و همه اشان را حقیقت می خوانند و فردا برای همه باز می گویند٬ اینجا پر از نگاه افسرده انسانهایی است که همچنان حقه تو را می بینند و در ذهن خود طناب وار تو را می بافند و من واهمه این همه دارم٬ می ترسم روزی در این محیط بلاحل شوم و تو از من اینسان یاد کنی٬ عزیزا زمینی شدن یعنی همین.

آنگاه که این جنجالهای کاذب خشنودت کرد٬ آنوقت که صداقت آبی خود را از دست دادی و دروغ گفتی بدان که زمینی شده ای.

خاکی شدن یعنی غرق دریای کثرت شدن٬ محو تماشای صورت ایستادن٬ واماندن٬ خاکی شدن یعنی مردن و من از مرگ می ترسم٬ اگر مرا بخواهند٬ اگر بپرسند چه ره آورد سفر داری از این راه دراز؟ چه بگویم... هیچ٬ چه دشوار است اعتراف به اینکه از این چند ساله سفر دستی آوردم تهی٬ زبانی پر از دروغ٬ دلی پر از نفرت و کینه چگونه سر ز خجالت بر آورم بر دوست.

یک روز که از صدای بلبل٬ نوای قمری٬ نای نی به گریه نیفتادم یک روز که دیگر تو را با خود نیافتم٬ دانستم که زمینی شده ام٬ فراموش کردم و در این گرداب پا زدم اما هر چه پا زدم بیشتر فرو رفتم.

می دانی ما برای این زندگی نمی کنیم که به تصویرهای اطراف بنگریم و لذت ببریم ما برای شادی محض هم نیامده ایم٬ نمی دانم تجربه کرده ای یا نه اما اگر چند صباحی را خوشحال پشت سر بگذرانی باز هم احساس خالی بودن داری٬ ناراضی هستی٬ چیزی گم کرده ای که این شادی نیست حتی غم هم نیست٬ چیزی فراتر از این حرفها که نمی شود گفتی٬ حقیقتی هست٬ حقیقت جاری است.

اگر به یک تصویر خیره می مانی٬ اگر به دنبال شادی می روی٬ اگر اشک می ریزی٬ نه از آن باب است که اینها را فی نفسه دوست داری نه٬ بل به خاطر آنکه حقیقتی فراسوی همه اینها نهفته است و کار ما شناسایی این راز بزرگ است٬ وقتی حقیقتی را یافتی با همه موجودات عالم با هر چه هست یکی می شوی٬ هر چه آرزو کنی همانی و تو خود او هستی.

زمینی شدن یعنی بیهوده عاشق تصویر شدن٬ بی هیچ رفتن٬ هیچ گفتن.

روزی که ما را آفریدند پرده ای از رنگهای گوناگون برابر دیدگانمان گرفتند٬ یک عشق به هزار چهره در آمد و ما غافلانه به عروسکها عاشق شدیم ٬ ما به رنگها دل بستیم٬ بی آنکه بدانیم فردا که پرده را بردارند و حجابها را کنار زنند شرمسار آن مهربان خواهیم بود.

عزیزا! بی پروا نوشتم٬ می دانم سخن که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند. 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 9:49 بعد از ظهر توسط سمیرا |